|
شاهزاده برخیز! می بینی... باران که می بارد من هنوز همان کودک هفت ساله ام که با شادی زیر آسمان می چرخد و بلند بلند می خندد. بیا در کوچه کوچک خوشبتیمان بچرخیم برقصیم و آواز بخوانیم و تو از عاشقانه هایت برایم ترانه بخوانی. شاهزاده! چشم هایت را که می بندی خورشید را از دنیا دریغ می کنی و دلم... دلم تنگ می شود... خوشبختی همین جاست شاید میان همین قطره های کوچک که خیسمان می کنند. نگاه کن به رقص گنجشگان روی شاخساران بلند، چه آسوده و بی خیال می خندند. نازنین، باورت می شود که من در پاییزی که بسیار دوست دارمش، دلم برای شکوفه های سیب و گیلاس، برای پرواز پروانه های رنگارنگ بهار تنگ شده است. دیروقت است. تو که می دانی من تاب تاریکی ندارم.شاهزاده! دستان گرمت را در دستان سرد من حلقه کن، نفس هایت بوی آفتاب می دهد و دلم گرم می شود. محبوب من! چند روز پیش را به یاد داری، تو با هیایوی شادی من زیر باران بلند بلند می خندیدی و من از من تنها هلهله و فریاد را را به یاد دارم. شاهزاده من! پاییز بی تو پاییز نمی شود، همچنان که بهار زندگی بی تو...
خسته بر ماسه زار سینه ات خمیده ام این کودک از زمان زاده شدن هر گز نخوابیده... |
درباره من![]()
دختری که در پاییزی ترین فصل خدا چشم گشود مجبور شد پاییز گونه زندگی کند وبی شک در پاییزی ترین فصل خدا چشم از جهان خواهد بست.گله ای نیست روزگار با تمام روزهای پاییزی اش زیباست و من عاشق پاییزم.......
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
آرا
دست نوشته های دل پاییزی |