|
چه روزها که با یاد تو با درختان پر حوصله گردو درد و دل کردم،آنقدر منتظر ماندم
که همه پنجره ها مرا می شناسند.می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی
بکشم و با اشکهایم گرد و غبار را از کفش هایت بشویم،می خواهم تا بغض هایم را با
صدای آمدنت آب کنم،دلم برایت تنگ شده....آنقدر منتظرت مانده ام که قلبم دیگر با
عقربه های ساعت حرکت می کند ......
معنای زنده بودن با تو بودن است
رها،اسیر دلتنگ،شاد سیر ،گرسنه روزی که بی تو سر آید مرا مباد....
بگذار آدم ها تا می توانند سنگ باشند
...................من و تو..................... از نژاد چشمه ایم
شاید برایت بارها باید بگویم که در رگ های من جاری شدی چون خون که از من ساختی بار دگر مجنون شاید از شکوه عشق خانمانسوز برایت بارها باید قسم ها یاد کرد؟ برایت بارها باید سر سجده فرو آورد؟ شاید به دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد؟ به دنبال تو تا خورشید باید رفت به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم؟ برای قلب تو شاید خدا گردم؟ نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم؟ و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم......شاید نمی دانم که بعد از روزهای گرم و شیرین که بعد از سالهای سخت و دشوار زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد و یا این آرزو در نطفه می میرد .....شاید....
با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست
به آسمان بگو...............
می دانم خسته شده ای
تو به تندیس بلورین من دل باختی نه به این آوای محزون همیشه در گلویم مثل آینه می خوانمت می ترسی روزها آسمان را پرستاره ببینم می ترسی بغض کنم می ترسی اشک بریزم ببین باور کن می دانم چشم هایت در حدقه می چرخند تا مرا پیدا کنی می دانم پنجره را وقتی تگرگ می بارد به خاطر من می گشایی ببین حتی می دانم به خاطر من نفس می کشی اما از این پیکره چه انتظار داری ؟ لب هایم را به خنده تراشیده اند مجبورم به همه لبخند بزنم این شوخی را بر پیکره تراشان ببخش نگران نباش تو پیرم نکرده ای اصلا این چروک ها که نشان پیری نیست وقتی بشکند یادت می آید که اینها چروک نبود ترک بود!.......
وقتی رفتی برف می بارید
هنوز هم برف میبارد رد پایت را چه کنم؟..........
گل من با من باش و هر دم صدایم کن تا به آرامش صدایت پرواز کنم.......
من وتو هر دو سوخته یک آتشیم اینک چه فرق می کند که من دختر پاییزم و تو ..... ازنسل باران
من یه عمره آزگاره به نگاهتون اسیرم شما دریا شما بارون بنده پیشتون کویرم تن تون مثل بهاره بنده یک برگ خزونم تن و جونتون سلامت غمو دردتون به جونم چشماتون عمیق و مشکی مژه هاتون سایه بونم حرفاتون مثل یه شعر شما شاعرین گمونم شب تنهایی عاشق به بلندی مثل دریاست شب عاشق تا همیشه به امید صبح فرداست بین ما واسه رسیدن دو تا دیوار بلنده دوتا سد به اسم آغاز که به یه نگاهی بنده کاشکی دیوار جدایی بشکنه با یه نگاتون دل من کاشکی بیفته مثل فرشی زیر پاتون
سر خود را مزن اینگونه به سنگ دل دیوانه تنها دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه خود را مدران مکن ای خسته در این بغض درنگ دل دیوانه تنها دل تنگ دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سر شارترین آنکه می گفت منم بهر تو غم خوارترین چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند ن نه همین در غمت اینگونه نشاند با تو همچون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه تنها دل تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن سوخته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازاین عشق و سر افراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه تنها دل تنگ
اگر عشق نبود تکلیف دلم چه بود از دست تو در این همه سرگردانی؟......... |
درباره من![]()
دختری که در پاییزی ترین فصل خدا چشم گشود مجبور شد پاییز گونه زندگی کند وبی شک در پاییزی ترین فصل خدا چشم از جهان خواهد بست.گله ای نیست روزگار با تمام روزهای پاییزی اش زیباست و من عاشق پاییزم.......
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
آرا
دست نوشته های دل پاییزی |