|
روی چمن از شکوفه ها رنگین شد
و ز عطر اقاقیا هوا سنگین شد
در نغمه هر چلچله پیغامی ست:
که ای خفته روزگار،فروردین شد!
در سوز دلم حسرت این عشق نهانست
پنهان نتوان کرد اشکی که روانست در عشق نهان تو عجب مستم و ای داد در محفل ما خوردن ساقی یه بهانه ست گفتمت سوختم از بهر تو ای نازک تن سیم تنم گفتی گر مرا خواهی بسوز از نیاز عشق من سوختنست باکی از سوختنم در غم پنهان تو نیست روز و شب ناله کنم فریاد من از بودنست گفتمش با اشک خونین دل دمی آرام گیر ناله آورد عمری از نبودش کار من ساختنست ماه من،گردش چشم سیاهت می کشد آخر مرا مردنم از بهر تو جاوید تر از ماندنست....... . . . *دوستان عزیزم شعر بالا از دست نوشته های دل دختر پاییزه،منتظر نظرات سبز شما هستم*
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت........... . . . راستی دیشب خواب دیدم ستاره ها به زیارت چشمان تو آمده بودند و پابوسی مژگان سیاهت را می کردند و من روز هاست در این اندیشه ام که خورشیدچشمانت را از کدام آسمان به این دنیا آورده ای؟؟؟
همیشه مثل یک احساس سرشار از صدای عشق
میان خاطراتم باش و بامن مهربانی کن بیا این چشم کم فروغ و مانده در غم را ببر تا قتل یک خورشید و آن را کهکشانی کن من اینجا مثل یک پاییز در تصویرها زردم گل احساسهایم را دوباره ارغوانی کن
من به یادت گل یاسی کاشتم
با خودم می گویم:او به یادم چی کاشت؟ آسمان می گوید:تخم ماندن در دل با خودم می گویم :هذیان می گوید گاهی، آسمان هم با خود.....
دختر بهار مغرور و پر امید می گوید:بدا به حالت دختر پاییز،که از خزان مرگ آلود
زندگیت جز رنج و مشقت ندیدی،گوشهای تو را زمزمه جویبار آوازی غریب است و صدای بلبلان دلت را هیچ نمی نوازد.دختر پاییز می گوید:فخر می ورزم بر این غوغای رنگارنگ،پایداری ام،بردباری ام،نشان آزمون سخت اوست.آواز بادی که بر درختان نوید خزانی رنگ رنگ می دهد کجا با دل تو آشناست؟کی چشمان تو رنگ خزان را دیده است؟دختر بهار صدایی صاف می کند:که ای دختر پاییز! فصل قشنگ چشمان تو خزان سرد بی جان است.دختر پاییز آرام می گوید:برخیز دختر بهار،دل ناز پرورده تو را چه به دل شکسته ما ! در آغوش امن بهار آرمیدی و از نسیم لطف، نوازش خریدی.هیچ سیلی روزگار صورتت را نشانه نرفت،هیچ شلاق رنج و طوفان نا عدالتی بر دلت زخمی نزد، تو کجا نشان صبوری داری؟! دختر بهار بغض می کند:که من نشان زندگی دارم،سبز بودن را آموخته ام، شاد بودن را تجربه کردم.دختر پاییز نگاه بر قامت سبز دختر بهار میدوزد، چشم در چشم او می گوید:که ای ناز دختر بهار، نشان تو بی صبر و تجربه من دمی نمی ارزد، تو سبز بودن را آموختی و من رنگ رنگ روزگار را دیده ام ، شاد بودن را در کنار غصه هایم بها دادم. تو چه داری که بر دامن من رنگ غرور می پاشی ؟ دختر بهار سر به زیر می گیرد و همراه با اولین نسیم ، به سرزمین سبز بهار پر می گشاید و دختر پاییز آغوش بزرگ خویش را به سوی خزان فردا می گشاید........
من اناری را می کنم دانه
کاش.... دانه های دل این مردم پیدا بود |
درباره من![]()
دختری که در پاییزی ترین فصل خدا چشم گشود مجبور شد پاییز گونه زندگی کند وبی شک در پاییزی ترین فصل خدا چشم از جهان خواهد بست.گله ای نیست روزگار با تمام روزهای پاییزی اش زیباست و من عاشق پاییزم.......
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
آرا
دست نوشته های دل پاییزی |