تبليغاتX
حرفی از دل

حرفی از دل

باور کن پاییز پایان روییدن نیست

 

از آن لحظه شیرین دیدار خیالشان غرق گنه بود.کشیدند پرده ای

 

 خاموش و تاریک میان نفسم تا نفس او. ننگ بر پستی افکارشان،در

 

 میان گریه های سخت من مستانه خندیدند،در میان ناله های خسته ام

 

 شرمانه خندیدند،در میان کوره خاموش لحظاتم،درمیان سیلاب

 

 جوشان کلامم،بی رحمانه خندیدند.

 

 

شرمشان باد.مرا شکستند، بل بشکنند شیشه شوقم.مشت کوباندند بر

 

پیکره غرورم،فشردند حنجره خونین نیازم تا بگیرند خاطرش را.

 

(قلبهاشان کبود) بدانید ای همه نامردمان، بهار سبز ما را غرش

 

سیاهتان فصل خزان نیست.این دو قلب پر تپش را نگاه شومتان جدایی

 

 نیست. آری گویند دیوانی ست آیه های عشق،ما از زمره آیات این

 

دیوان پاکیم.ما دلدادگان قصه یارو جنونیم،دلی لبریز و جانی پر

 

زخواهش،نگاهی ساده وغرق سروریم. شما را قصه خوب من و دلدار

 

 من دیوانگی ست،چه حاصل است پاکی عشقمان شما را.

 

 کنون تو ای رویای من* بر صداقت چشمانت درود*

 

 

 اینان چه می خواهند که در عشق ما گسستن نیست.من عاشقم بر هر

 

 چه شقاوت که تویی تیمارش. ز نامردمانم چه باک که تو رو دارم و

 

 بر کس نیازم نیست... 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت20:43توسط دختر پاییز | |

 

امروز به یاد دل مهربانت دوباره می نویسم، از تو برای تو. باز دلم تنگ است برخنده

 

دلگشایت. بخند امید شیرینم، با نگاهت هم بخند، دیرگاهیست بر خلوص خنده ات شادم.

 

میان سینه پاکت پناهم ده، که این طفل هراسان را جز این تمنایی نیست. بی تو در میان

 

 هیایوی پوچ آدم هاگم خواهم شد، بی توتمام لحظات را خواهم گریست. بی صدا خواهم

 

مرد، شبی تنها خواهم رفت از اوج خوشبختی تا قعر نابودی. فرو خواهم چکید چون

 

شبنمی از جان پوچ این زندگی، وتو... آه!و تو را هیچ نمی دانم شاید آنگاه بر سکوت

 

دیواری خیره شوی که نامم را بر آن آذین بسته اند. شاید لحظه ای حس کنی چقدر تنها

 

شده ام،دیگر کسی نیست در غمت سوزد،به درگاه خدایش خوشبختی ات را خواهد.

 

 کسی نیست بر دل شب های تار،کلامی بر برگه ای بیاراید تا شور دیدنش را تسلا

 

 بخشد.کسی نیست بر ناز خنده ات زندگی یابد. پس بیا پیمانی جاودانه بندیم و بدان گر

 

 اینگونه مانیم بر قداست عشقمان فرشتگان زبان به ستایش خواهند گشود  و من چقدر

 

 تنها شده ام در این وادی دور.خوب می دانم که دیگر مرا تاب دوری نیست،پس بیا بر

 

 بهار بودنم بهانه باش که دوریت را خزانی ناگریز است...

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت22:43توسط دختر پاییز | |

با تو بودن، همیشه  پر معناست

بی تو روحم، گرفته و تنهاست

 با تو یک کاسه آب، یک دریاست

 بی تو دردم، به وسعت صحراست

                                        با تو بودن، همیشه پر معناست

 با تو آسان، هزار کار خطیر

 با تو ممکن، جهاد با تقدیر

 بی تو با غم، برهنه همچو کویر

 با تو یک غنچه، دشتی از گلهاست

                                       با تو بودن، همیشه پر معناست

 ای تو تعریف ناپذیرترین

 بی تو من، کوچک و حقیرترین...

                                             

نادر ابراهیمی

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت21:12توسط دختر پاییز | |