|
صدایی می آید گوش فرا میدهم،حتی بر صدای نبض گامهایم گواهم. قدم برمیدارم،پشت بر بهارانی که بیهوده بگذشت و غمگین زتابستانی که ملال رنج روزهای بی توست.شتابان در پی تو دوانم،گام برمیدارم و عطر هوای فرح انگیز غم آلودت بدرقه راهم می شود.جاده ها بر دلتنگی چشمانم شهادت می دهند.دلتنگم،دلتنگ بر گریه مستانه شاخسارانت،می گریند و بر زمین هدیه می دهند تلی از خاطرات زرد،نفس خشک یک قصه بی برگ.من هراسانم،نه هراس قشنگی دریا،نه هراس خستگی باران،که هراس تو را دارم.ترسم از لحظه ای که چشم گشایم وبر تقویم روزهایم تو نباشی.ترسم که روزگاری هوای روزهای زرد نشاط انگیزت دلم را صفایی نبخشد.ولی هرگز، که من زاده توام،این منم دختر پاییز! یادگار اولین بغض بی بهانه تو، دوستت دارم ... پاییز ...سکوت رنگین...
دير آمدی
هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
می نویسم از رقص دل،از لرزش چشم،از جادوی سیه چشمان روزگار،از نگاه های پر از محبت چشمان عاشق،از نوای امید بخش زندگی.آری!از تو می نویسم ای گرانبها ترین گوهر زندگی ام،ای تک ستاره آسمان دلم، از تو ای خوشبو ترین گل گلزار و جودم می نویسم تا بخوانی و بدانی که ذره وجود من قلب شده و با هر تپش عاشقانه فریاد می زند: دوستت دارم. قلب من، عشق من، هستی من، روح من، فدای صفای تو ... تویی که با آمدنت کویر قلبم را سبز کردی.تو که شب تنهاییم را از روز روشن تر کردی تو که غبار تردید را از لوح دلم پاک کردی.بله نازنین! این تو بودی که عاشقم کردی .عزیزتر از جانم!کاخ وجودم زیر پای توست و ملکه قلبم در اختیار تو ،تو پادشاه قلب منی و من بی بی عشق تو،نازنینم.من در انتهایی ترین نقطه زمان در بن بست نا امیدی و در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک تردید جا مانده بودم و ملتمسانه به ریسمان الهی چنگ می زدم در آخرین لحظه ها خدای عاشقان محراب را صدا زدم و از او یاری جستم چشمان اشکبارم ملتمسانه در پی دست هایی می گشت تا با حرارت خود سردی غم را از دستانم بزداید به دنبال نگاهی بود که او را با خود به عمق آرامش برد و به دنبال کاروان سالاری می گشت امین، تا بتواند به او اطمینان کند و خود را از شهر ماتم زده هجران برهاند و در آن بهبوهه تلخ و کشنده و در آن تاریکی ژرف نور وجود تو نجات بخشم شد راه را برایم روشن کرد و غم های تلخ گذشته را با گرمی دستانت از وجودم بیرون برد و مرا به اوج رساند و من در دریای بیکران عشقت غرق شدم . گوهر یکدانه دلم! به چشمانم بنگر تبدار و مضطرب است اما فریادی ژرف دارد: دوستت دارم
|
درباره من![]()
دختری که در پاییزی ترین فصل خدا چشم گشود مجبور شد پاییز گونه زندگی کند وبی شک در پاییزی ترین فصل خدا چشم از جهان خواهد بست.گله ای نیست روزگار با تمام روزهای پاییزی اش زیباست و من عاشق پاییزم.......
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
آرا
دست نوشته های دل پاییزی |