تبليغاتX
حرفی از دل

حرفی از دل

باور کن پاییز پایان روییدن نیست

 

صدایی می آید گوش فرا میدهم،حتی بر صدای نبض گامهایم گواهم.

 

قدم برمیدارم،پشت بر بهارانی که بیهوده بگذشت و غمگین زتابستانی

 

که ملال رنج روزهای بی توست.شتابان در پی تو دوانم،گام برمیدارم

 

و عطر هوای فرح انگیز غم آلودت بدرقه راهم می شود.جاده ها بر

 

دلتنگی چشمانم شهادت می دهند.دلتنگم،دلتنگ بر گریه مستانه

 

شاخسارانت،می گریند و بر زمین هدیه می دهند تلی از خاطرات

 

 زرد،نفس خشک یک قصه بی برگ.من هراسانم،نه هراس قشنگی

 

 دریا،نه هراس خستگی باران،که هراس تو را دارم.ترسم از لحظه ای

 

که چشم گشایم وبر تقویم روزهایم تو نباشی.ترسم که روزگاری

 

هوای روزهای زرد نشاط انگیزت دلم را صفایی نبخشد.ولی هرگز،

 

که من زاده توام،این منم دختر پاییز! یادگار اولین بغض بی بهانه تو،

 

            دوستت دارم ... پاییز ...سکوت رنگین...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت20:17توسط دختر پاییز | |

 

دير آمدی


تمام شده ام ديگر


بس كه بلعيده ام اندوه نبودت را...

 
هنوز اما همانند حاتم ام


می بخشمت


با آنكه هزار شب بی خوابی


طلب دارم از تو!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت21:56توسط دختر پاییز | |

 

 

هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!

 
از جايم بلند شدم،


پنجره را باز کردم


و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!


شنيدم که کلاغ ديوارنشين حياط


چه صداي قشنگي دارد!


فهميدم که بيهوده به جنون مجنون مي خنديدم!


فهميدم که عشق،


آسمان روشني دارد!


روبه روي عکس تو ايستادم،


دستهايم را به وسعت "دوستت دارم" باز کردم،


وجهان را در آغوش گرفتم!

 

 


 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت21:38توسط دختر پاییز | |

 

 

می نویسم از رقص دل،از لرزش چشم،از جادوی سیه چشمان روزگار،از نگاه

 

 های پر از محبت چشمان عاشق،از نوای امید بخش زندگی.آری!از تو

 

می نویسم ای گرانبها ترین گوهر زندگی ام،ای تک ستاره آسمان دلم،

 

از تو ای خوشبو ترین گل گلزار و جودم می نویسم تا بخوانی و بدانی

 

که ذره وجود من قلب شده و با هر تپش عاشقانه فریاد می زند:

 

دوستت دارم.

 

 قلب من، عشق من، هستی من، روح من، فدای صفای تو ...

 

تویی که با آمدنت کویر قلبم را سبز کردی.تو که شب تنهاییم را از روز روشن تر

 

کردی تو که غبار تردید را از لوح دلم پاک کردی.بله نازنین! این تو بودی که

 

عاشقم کردی .عزیزتر از جانم!کاخ وجودم زیر پای توست و ملکه قلبم در

 

اختیار تو ،تو پادشاه قلب منی و من بی بی عشق تو،نازنینم.من در

 

انتهایی ترین نقطه زمان در بن بست نا امیدی و در کوچه پس کوچه های

 

تنگ و تاریک تردید جا مانده بودم و ملتمسانه به ریسمان الهی چنگ می زدم

 

 در آخرین لحظه ها خدای عاشقان محراب را صدا زدم و از او یاری جستم

 

چشمان اشکبارم ملتمسانه در پی دست هایی می گشت تا با حرارت خود

 

سردی غم را از دستانم بزداید به دنبال نگاهی بود که او را با خود به عمق

 

 آرامش برد و به دنبال کاروان سالاری می گشت امین، تا بتواند به او اطمینان

 

کند و خود را از شهر ماتم زده هجران برهاند و در آن بهبوهه تلخ و کشنده

 

  و در آن تاریکی ژرف نور وجود تو نجات بخشم شد راه را برایم روشن

 

 کرد و غم های تلخ گذشته را با گرمی دستانت از وجودم بیرون برد

 

 و مرا به اوج رساند و من در دریای بیکران عشقت غرق شدم .

 

گوهر یکدانه دلم! به چشمانم بنگر تبدار و مضطرب است اما فریادی ژرف دارد:

 

   دوستت دارم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت21:59توسط دختر پاییز | |