تبليغاتX
حرفی از دل

حرفی از دل

باور کن پاییز پایان روییدن نیست

 

شاهزاده برخیز! می بینی... باران که می بارد من هنوز همان

 کودک هفت ساله ام که با شادی زیر آسمان می چرخد و بلند

 بلند می خندد. بیا در کوچه کوچک خوشبتیمان بچرخیم برقصیم

 و آواز بخوانیم و تو از عاشقانه هایت برایم ترانه بخوانی. شاهزاده!

چشم هایت را که می بندی خورشید را از دنیا دریغ می کنی و دلم...

دلم تنگ می شود... خوشبختی همین جاست شاید میان همین

 قطره های کوچک که خیسمان می کنند. نگاه کن به رقص گنجشگان

روی شاخساران بلند، چه آسوده و بی خیال می خندند. نازنین،

 باورت می شود که من در پاییزی که بسیار دوست دارمش، دلم

برای شکوفه های سیب و گیلاس، برای پرواز پروانه های رنگارنگ

 بهار تنگ شده است. دیروقت است. تو که می دانی من تاب تاریکی

 ندارم.شاهزاده! دستان گرمت را در دستان سرد من حلقه کن،

 نفس هایت بوی آفتاب می دهد و دلم گرم می شود. محبوب من!

چند روز پیش را به یاد داری، تو با هیایوی شادی من زیر باران بلند

بلند می خندیدی و من از من تنها هلهله و فریاد را را به یاد دارم.

شاهزاده من! پاییز بی تو پاییز نمی شود، همچنان که بهار زندگی

بی تو...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت13:34توسط دختر پاییز | |