تبليغاتX
حرفی از دل

حرفی از دل

باور کن پاییز پایان روییدن نیست

 

شاهزاده برخیز! می بینی... باران که می بارد من هنوز همان

 کودک هفت ساله ام که با شادی زیر آسمان می چرخد و بلند

 بلند می خندد. بیا در کوچه کوچک خوشبتیمان بچرخیم برقصیم

 و آواز بخوانیم و تو از عاشقانه هایت برایم ترانه بخوانی. شاهزاده!

چشم هایت را که می بندی خورشید را از دنیا دریغ می کنی و دلم...

دلم تنگ می شود... خوشبختی همین جاست شاید میان همین

 قطره های کوچک که خیسمان می کنند. نگاه کن به رقص گنجشگان

روی شاخساران بلند، چه آسوده و بی خیال می خندند. نازنین،

 باورت می شود که من در پاییزی که بسیار دوست دارمش، دلم

برای شکوفه های سیب و گیلاس، برای پرواز پروانه های رنگارنگ

 بهار تنگ شده است. دیروقت است. تو که می دانی من تاب تاریکی

 ندارم.شاهزاده! دستان گرمت را در دستان سرد من حلقه کن،

 نفس هایت بوی آفتاب می دهد و دلم گرم می شود. محبوب من!

چند روز پیش را به یاد داری، تو با هیایوی شادی من زیر باران بلند

بلند می خندیدی و من از من تنها هلهله و فریاد را را به یاد دارم.

شاهزاده من! پاییز بی تو پاییز نمی شود، همچنان که بهار زندگی

بی تو...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت13:34توسط دختر پاییز | |

پاییز من!

 

من باران صورتی صدایت را دوست دارم

 

مرا ببین پشت پرچین انتظارت هستم

 

من به شانه های باد تکیه داده ام                     مرا بخوان...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت21:44توسط دختر پاییز | |

 

 

یک شب از آسمان چشم های تو بالا می روم

 

                                                   و همه ستاره ها را به دریا می ریزم...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت14:37توسط دختر پاییز | |

 

 

حقیقت دارد که تو می توانی با دست های من سه تار

قلم مو را بنوازی و نت های رنگ پریده را فیروزه ای کنی.

 - (باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده ای)

 حقیقت دارد، که من می توانم با شعرهای تو با باران مشاعره

 کنم ... و بند نیایم.-( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه

 های تو غوطه ورم) تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان

 قسمت کنم تویک خوشه انگور به صدایت تعارف کن، خطی از

 شعرهایت را که بخوانی سال تحویل می شود.-( حقیقت دارد که

 در حضور تو بودن همیشه از نبودن زیباتر است...)

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت2:13توسط دختر پاییز | |

 

 

باور نمی کنی،خواب می بینی،مبادا کسی رویای تو را ویران

 کند.اما... اما نه! نگاه کن، عروس پاییز!این رویا نیست،تو بیداری.

 این فریاد هلهله جشن پیوند توست.بخند،مست و بی درد بخند.

 نقطه پایان انتظارت را کودکانه بخند.بخند تا زیباتر شوی،تا شکوفا

 شوی.امشب را شاد بخند که عشقت جاودان باد،(شادیت مبارک

 باد عروس سپید بخت پاییز) شادیت مبارک باد...

 

 

شاهزاده برخیز،برخیز و خیابان نگاهم را زیر نگاه فاخرانه ات آذین

ببند.بر تخت چشمان من بنشین،بنشین و فخر بورز و بدان ملکه

 عشق تو خوشترین نغمه های عشق را برای تو خواهد خواند.

 فرمانرواییت مبارک باد،شاهزاده من !...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت17:11توسط دختر پاییز | |

 

وقتی اومد شمیم اطلسی عشقش سایه انداخت به باغچه

 

کوچیک دلم.گل بوته های امیدم زیر بارون مهربونیاش بار ور شد.

 

سبز شدم، باغچه خشک دلم جوونه زد(شد باغبون خوب باغ زرد

 

بی کسی)اون روز خدا برای بنده هاش قصه می گفت،قصه پاک

 

همنفسی.تو طنین گفته هاش فرشته هالالایی خوندن، بدیها

 

چشماشونو بستند،قشنگی ها تو قشنگی چشمای قشنگش

 

 جون گرفتند.آره! اومدی مهربونم ! "سایه شدی تو داغ آفتاب

 

خستگیهام" بهارم ! "آفتاب شدی تو تاریکی زندون دلم" آفتابم !

 

"شدی آسمون یه کویر دلواپسی" آسمونم !... امروز برت سوغات

 

 آوردم از یه شهر رفاقت،سبد سبد ستاره.اومدم مهمونی چشمات،

 

زیر زلال خنده هات. می خوام بارون بشم بکوبم،ببارم،رو صخره

 

 بد رنگ دلتنگیهام.مرحم بشه نم عشقت به مشام ندیدنام. امروز

 

 پر از یاد توام.نشستم کنار قاب عکس خیالی که تصویر گر

 

چشمای همیشه عاشق توست.کنار چند تا یادگاری،با یادت

 

عالم قشنگی ساختم.لحظه ها نوید تو رو دارن فردایی با تو،

 

هر چند کوتاه اما چون یادت شیرینه شیرین ...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت16:43توسط دختر پاییز | |

 

صدایی می آید گوش فرا میدهم،حتی بر صدای نبض گامهایم گواهم.

 

قدم برمیدارم،پشت بر بهارانی که بیهوده بگذشت و غمگین زتابستانی

 

که ملال رنج روزهای بی توست.شتابان در پی تو دوانم،گام برمیدارم

 

و عطر هوای فرح انگیز غم آلودت بدرقه راهم می شود.جاده ها بر

 

دلتنگی چشمانم شهادت می دهند.دلتنگم،دلتنگ بر گریه مستانه

 

شاخسارانت،می گریند و بر زمین هدیه می دهند تلی از خاطرات

 

 زرد،نفس خشک یک قصه بی برگ.من هراسانم،نه هراس قشنگی

 

 دریا،نه هراس خستگی باران،که هراس تو را دارم.ترسم از لحظه ای

 

که چشم گشایم وبر تقویم روزهایم تو نباشی.ترسم که روزگاری

 

هوای روزهای زرد نشاط انگیزت دلم را صفایی نبخشد.ولی هرگز،

 

که من زاده توام،این منم دختر پاییز! یادگار اولین بغض بی بهانه تو،

 

            دوستت دارم ... پاییز ...سکوت رنگین...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت20:17توسط دختر پاییز | |

 

 

می نویسم از رقص دل،از لرزش چشم،از جادوی سیه چشمان روزگار،از نگاه

 

 های پر از محبت چشمان عاشق،از نوای امید بخش زندگی.آری!از تو

 

می نویسم ای گرانبها ترین گوهر زندگی ام،ای تک ستاره آسمان دلم،

 

از تو ای خوشبو ترین گل گلزار و جودم می نویسم تا بخوانی و بدانی

 

که ذره وجود من قلب شده و با هر تپش عاشقانه فریاد می زند:

 

دوستت دارم.

 

 قلب من، عشق من، هستی من، روح من، فدای صفای تو ...

 

تویی که با آمدنت کویر قلبم را سبز کردی.تو که شب تنهاییم را از روز روشن تر

 

کردی تو که غبار تردید را از لوح دلم پاک کردی.بله نازنین! این تو بودی که

 

عاشقم کردی .عزیزتر از جانم!کاخ وجودم زیر پای توست و ملکه قلبم در

 

اختیار تو ،تو پادشاه قلب منی و من بی بی عشق تو،نازنینم.من در

 

انتهایی ترین نقطه زمان در بن بست نا امیدی و در کوچه پس کوچه های

 

تنگ و تاریک تردید جا مانده بودم و ملتمسانه به ریسمان الهی چنگ می زدم

 

 در آخرین لحظه ها خدای عاشقان محراب را صدا زدم و از او یاری جستم

 

چشمان اشکبارم ملتمسانه در پی دست هایی می گشت تا با حرارت خود

 

سردی غم را از دستانم بزداید به دنبال نگاهی بود که او را با خود به عمق

 

 آرامش برد و به دنبال کاروان سالاری می گشت امین، تا بتواند به او اطمینان

 

کند و خود را از شهر ماتم زده هجران برهاند و در آن بهبوهه تلخ و کشنده

 

  و در آن تاریکی ژرف نور وجود تو نجات بخشم شد راه را برایم روشن

 

 کرد و غم های تلخ گذشته را با گرمی دستانت از وجودم بیرون برد

 

 و مرا به اوج رساند و من در دریای بیکران عشقت غرق شدم .

 

گوهر یکدانه دلم! به چشمانم بنگر تبدار و مضطرب است اما فریادی ژرف دارد:

 

   دوستت دارم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت21:59توسط دختر پاییز | |

 

 

یا مهدی!

وقتی آمدی سراغی از من مگیر

چگونه پیش نگاه آسمانیت کوله بار گناهم را دست گیرم؟؟؟

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت14:18توسط دختر پاییز | |

صدایش منظم و پی در پی در گوش جانم می پیچد.تیک تاک، تیک تاک، شگفتا! لحظه هایش

 

آشناست. برای صدمین یا نه شاید هزارمین بار به عقربه ها می نگرم. زمان: نیمه شب هفتم

 

مرداد.((سالگرد آشنایی عشق بر شما تهنیت باد))یکباره خانه از فرط هیجان به وجد می آید،

 

 دیوارها یکصدا سرود همصدایی می خوانند،آه!خدایا چه می بینم تمام وسایل خانه بی امان

 

تشویق می کنند و ثانیه ها قشنگ تر از همیشه به پایکوبی می پردازند. سکوتم را خاطری

 

شیرین در بر می کشد.عزیزترین خاطراتم خاطراتی که پیش تو جان گرفت،قلبم را سنگین

 

می کند. لحظه ها دوباره می آورند یاد و خاطرات تو را، نگاه تو را، صدای تو را و اینک

 

یک سال گذشته و من هنوز در برگریزان قلبم عشق تو را، تنها عشق تو را دارم. صبر کنید!

 

آی لحظه ها، با شما هستم بایستید. ترسم گذارتان او را از من بگیرد صبر کنید، آخر... ملتهب

 

 از آشفتگی قلبم چشم از عقربه ها برمی گردانم، یک سال گذشته و من جز یاد تو در دل هیچ

 

ندارم. فاصله هامان را در فاضلاب زمان گم کرده ام. دوباره من هستم و تو، غریبه آشنا! ما

 

به هم نزدیکیم، به اندازه قلبهامان. چه زیبا خصلتی دارد روزگار، شب از نیمه گذشته و من

 

هنوز با یاد تو سفید را سیاه میکنم. چشمانم را می بندم و با خاطرات تو آرام به خواب می

 

روم. شاید امشب پر ستاره ترین شب خدا باشد کسی چه می داند ؟؟؟

 

 

 

جواب عشق

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت22:1توسط دختر پاییز | |

 

از آن لحظه شیرین دیدار خیالشان غرق گنه بود.کشیدند پرده ای

 

 خاموش و تاریک میان نفسم تا نفس او. ننگ بر پستی افکارشان،در

 

 میان گریه های سخت من مستانه خندیدند،در میان ناله های خسته ام

 

 شرمانه خندیدند،در میان کوره خاموش لحظاتم،درمیان سیلاب

 

 جوشان کلامم،بی رحمانه خندیدند.

 

 

شرمشان باد.مرا شکستند، بل بشکنند شیشه شوقم.مشت کوباندند بر

 

پیکره غرورم،فشردند حنجره خونین نیازم تا بگیرند خاطرش را.

 

(قلبهاشان کبود) بدانید ای همه نامردمان، بهار سبز ما را غرش

 

سیاهتان فصل خزان نیست.این دو قلب پر تپش را نگاه شومتان جدایی

 

 نیست. آری گویند دیوانی ست آیه های عشق،ما از زمره آیات این

 

دیوان پاکیم.ما دلدادگان قصه یارو جنونیم،دلی لبریز و جانی پر

 

زخواهش،نگاهی ساده وغرق سروریم. شما را قصه خوب من و دلدار

 

 من دیوانگی ست،چه حاصل است پاکی عشقمان شما را.

 

 کنون تو ای رویای من* بر صداقت چشمانت درود*

 

 

 اینان چه می خواهند که در عشق ما گسستن نیست.من عاشقم بر هر

 

 چه شقاوت که تویی تیمارش. ز نامردمانم چه باک که تو رو دارم و

 

 بر کس نیازم نیست... 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت20:43توسط دختر پاییز | |

 

امروز به یاد دل مهربانت دوباره می نویسم، از تو برای تو. باز دلم تنگ است برخنده

 

دلگشایت. بخند امید شیرینم، با نگاهت هم بخند، دیرگاهیست بر خلوص خنده ات شادم.

 

میان سینه پاکت پناهم ده، که این طفل هراسان را جز این تمنایی نیست. بی تو در میان

 

 هیایوی پوچ آدم هاگم خواهم شد، بی توتمام لحظات را خواهم گریست. بی صدا خواهم

 

مرد، شبی تنها خواهم رفت از اوج خوشبختی تا قعر نابودی. فرو خواهم چکید چون

 

شبنمی از جان پوچ این زندگی، وتو... آه!و تو را هیچ نمی دانم شاید آنگاه بر سکوت

 

دیواری خیره شوی که نامم را بر آن آذین بسته اند. شاید لحظه ای حس کنی چقدر تنها

 

شده ام،دیگر کسی نیست در غمت سوزد،به درگاه خدایش خوشبختی ات را خواهد.

 

 کسی نیست بر دل شب های تار،کلامی بر برگه ای بیاراید تا شور دیدنش را تسلا

 

 بخشد.کسی نیست بر ناز خنده ات زندگی یابد. پس بیا پیمانی جاودانه بندیم و بدان گر

 

 اینگونه مانیم بر قداست عشقمان فرشتگان زبان به ستایش خواهند گشود  و من چقدر

 

 تنها شده ام در این وادی دور.خوب می دانم که دیگر مرا تاب دوری نیست،پس بیا بر

 

 بهار بودنم بهانه باش که دوریت را خزانی ناگریز است...

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت22:43توسط دختر پاییز | |

 

 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

 

 

زرد ترین روز، روزیست که قلب پاییز کند.(نادر ابراهیمی)

 

در خزان نبودت چگونه بهار را باور کنیم..........

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت0:38توسط دختر پاییز | |

تو ، نهایت اشتیاق منی برای جستجو در آسمان

 

 

که هر جا نگاه می کنم لبخند تو پیداست

 

 

                                                       ستاره دور........

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت16:49توسط دختر پاییز | |

 

 

باز باران با ترانه       با گوهرهاي فراوان         مي خورد بر بام خانه

 

 

شميم فرح بخش باران در خانه مي پيچد. قطره قطره هايش دل و جانم را مينوازد و من آرام آرام

 

 

 ترانه دلخواه كودكي را زمزمه مي كنم. ياد تو را نرم تر از قطره هاي باران بر قاب پنجره می

 

 

نشانم، بالهاي شوقم به سويت پر مي گشايند. دلم بي تاب تر از قلب زخمي آسمان مي تپد. چشم

 

 

شب بيدار مهتاب بر دفتر كهنه خاطراتم مي تابد عطر پيكر باران خورده ات بر مزار انتظارم مي

 

 

 نشيند. من و تو، هر دو آلوده هرم نفس هاي هم گويا از آغاز خلقت سايلان بارگاه نوراني عشق

 

 

بوديم. ميان دل دل انتظارم هر بار پنجره اي را مي گشايند، به شوق ديدارت جوانه ميزنم. وه كه

 

 

قلب ستاره ها به شوق ديدار هر شبت در سينه مي تپد. آري! زمان محو تماشاي توست، آنگاه كه

 

 

 با دستان مهربانت بر مخمل آسمان نشانه مي روي. بي شك با نگاهت شمعداني ها قد مي كشند.

 

 

مي دانم حتي كبوتر هاي اين خانه هم انتظار تو را دارند. محبوبم! دريچه هاي نوراني دنيا را به

 

 

رويت مي گشايم، تنها خنده ات را مرحم خستگيم كن. گلبانگ عاشقانه ام، با طنين رنگ خنده

 

 

هايت جاودانه خواهد گشت... همه گلهاي اطلسي فداي ناز خنده هاي تو باد...

 

 

 

                          با هر قطره باران درمي يابم بيشتر دوستت دارم

 

 

 

                          بگذار در تمامي طول شب آرام ببارد............

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت20:27توسط دختر پاییز | |

به دنيا آمدم، ميان هوچي زمان چشم گشودم و راه رفتن آموختم.هر شب با لالايي گرم مادر ميان آغوش بزرگ

 

و بي دغدغه اش آرميدم. چون سحر گاه چشم از هم مي گشودم هواي ملايم نفس هايش، صداي آرام صبح بخير

 

گفتنهايش، بوسه هاي گرم وعاشقانه اش و دستان بي ريا و مادرانه اش به من نويد مي داد روزي دگر است .

 

برخيزكه غول سياه شب بار سفر بسته، حركتي بايد. بزرگتر شدم، مادر م به من آموخت براي رسيدن سعادت

 

 دانش بياموزم و به جاي آغوش پرمهرش بر نيمكت چوبين مدرسه تكيه زنم .سالهايم گذشت و بر بهاران زندگيم

 

افزود،نه ديوار كلا س و مدرسه،نه فريادهاي خشمگين و پي در پي معلم كه هر دم چون تازيانه اي بر  پيكره دلم

 

 نشانه ميرفت،نه  نمراتي كه نشان از يك سال تلاش بي حاصلم بود،نتوانست از كودكي كه سالها با روياهاي

 

قشنگ و كودكانه اش خاطره ها ساخته بود جواني خشك و پوشالي بسازد كه خاطره هايش را ميان خطوط

 

درهم وآشفته كتاب و دفترهايش جا گذاشته. تا اينكه در زمهرير روزگار آنگاه كه خواستن گنگ ترين صيغه

 

انسانيت بود، تو را ديدم.تو به من آموختي به پاس صداقت چشمانت سبز بمانم،تو به من آموختي در تشييع دور

 

نگي بر يكرنگي دستانت سجده گذارم،تو به من آموختي بغض هزاره چشمانم را بر بهار جاويد نگاهت قرباني

 

كنم ،كنون:

 

آموزگار روزهاي من !

 

چه مي خواهي كه من از طينت زشت روزگار هنوز لرزانم ،چه ميخواهي كه من قصه رنج  دلم را ميان دستان

 

 سردي كه هنوز بوي كودكي مي دهد پناه دادم، بلكه روزگاري بسپارم به چشم هراسان كودكي كه فردا حاشا

 

 ميكند، گناه من چيست؟به نمناكي دل بي پناهي كه گوشه چشم تو مامن دلتنگيش بود،به ويرانه اي كه قدوم تو

 

 آبادش ساخت،زمن هيچ بردل مگير كه جور افعيیان اين زمان دردها بر دلم وزخم  ها بر احساسم به يادگار

 

گذاشته. بگذار در آرامش لحظات تو نفسي تازه كنم .بگذار بدانم با تو،به خود،اين من نورس و بي ياور رسيده ام

 

 بگذار در غروب اين همه خوبي بتابم بر سيماي باورهايم.به آنچه خواستم و مانع شدند،به آنچه بودم و نگذاشتند.

 

بگذار باور كنم كسي هست كه سادگي دلش را به پاي معصوميت دل كودكي گذارد كه هيچ گاه نخواست بزرگ

 

شود.كودكي كه دنياي سياه آدمها را هرگز آرزو نكرد. بگذار به احترام روزهاي كودكي ام كودك بمانم ....

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت21:56توسط دختر پاییز | |

به دلت سپرده اي كوله مهرباني اش را به ضيافت بهاري ديگر بياورد؟! يادت نرود سنگ با همه دل سنگي اش

 

براي جوانه ها آغوش مهرباني دارد من سنگ و تو جوانه.محبوبم،روزگار را ببین که چگونه بهار آغوش

 

گشوده بر قلب  دختر پاییز...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت22:7توسط دختر پاییز | |

شبي دگر است و قصه اي ديگر.سر انگشت آسمان گهواره ماه را آرام مي دواند.ستاره ها با لالاي نسيم

 

شبانگاهي به خوابي پر از لطافت بابونه هاي بهشت ميروند.در سكوت شيرين بسترم شميم ياد تو مي

 

خرامد،ظلمت خانه با يادت نور باران مي شود دلم روشن تر از قلب ستاره ها بي قرار و چشم به راه در سينه

 

مي تپد.اي روشناي دلم از تو!تا ابد بتاب بر آسمان قلب دختري كه عاشقانه دوستت دارد،بمان براي قلبي كه تنها

 

تو را دارد.كاش مي توانستم ستاره ها را سنگفرش قدمهايت كنم و ماه را گردن آويز هميشه ات،كاش با همه

 

بابونه هاي دنيا برايت بستري مي بافتم و قلب ديوانه ام را بر قاب پنجره مينشاندم تا مبادا نور مهتاب صورت

 

مهتابي ات را بيازارد.مي ترسم آسمان بر قلب آسمانيت نظر كند يا شايد شهابي دور نگاه مهربانت را از من

 

بگيرد.دلم مي سوزد بر سادگي چشم منتظري كه سالها ،صادقانه،چشم به راه و تنها باريد.دلم مي سوزد بر همه

 

لحظاتي كه طعم عشق داشت و تو نبودي.بر همه لحظاتي كه با دو دست عاشق رنگ نياز پاشيدم و ناكام

 

گريستم.دلم مي سوزد بر قلب كوچك نجيبي كه بي گناه در بند ناعدالتي كشاندش.قلبي كه آموخته بود:عشق از

 

زندگي كردن بهتر است.چشم مشتاقم را كنون به مهماني خوابي مي فرستم كه هواي فرح انگيز ياد تو را

 

 دارد.شب هاي دگر نيز كبوتر خاطرم را به سويت روانه مي كنم تا آغوش مهربان تو پناه خاطرم باشد.ولي

 

 هنوز تنم از داغ دردهايم مي سوزد هر اندازه بر بغض هايم صبوري مي كنم بيشتر مي شكنم. انگار روزي

 

هزاران بار سقف آسمان آوار آرزو هاي كهنه ام مي شود و انگشتان كوچك من لا به لاي خروار ابرها پاره

 

پاره دنبال دل گمشده خويش مي گردد.   

 

                                                                                                                                               تو كه مي داني؟!.......   

 

                                                                                                             حتي نفس هايم عطر

 

 تنت را گرفته اند.تو كه مي داني با صداي تو مي خوانم،با دست هاي تو مي نويسم ،با چشم هاي تو مي گريم و 

 

با لب هاي تو مي خندم.جرعه جرعه شهد ياد تو را مي نوشم و با هر گل تو را مي بويم و روز هايم رنگ نگاه

 

تو را دارد و شب هايم نيز.نمي دانم بار رنج انتظارم كي به پايان مي رسد؟!تو كه مي داني از همه چيز جز ياد

 

عزيزت بريده ام. تو كه مي داني،تو كه ديدي چگونه غرورم تاراج زخم زبان آدمهاست.ولي من هنوز هم مي

 

توانم بروم چرا كه كوله بارم تهي از اما و اگرهاست.نه غروريست كه بيم شكستنش باشد،نه چيزي كه هراس از

 

 دست دادنش.من هنوز هم ميتوانم

 

آخر

 

تو که می دانی؟؟؟...........

 

 

                                                                                                                                                                                                       

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت19:33توسط دختر پاییز | |

دختر بهار مغرور و پر امید می گوید:بدا به حالت دختر پاییز،که از خزان مرگ آلود

 

زندگیت جز رنج و مشقت ندیدی،گوشهای تو را زمزمه جویبار آوازی غریب است و

 

صدای بلبلان دلت را هیچ نمی نوازد.دختر پاییز می گوید:فخر می ورزم بر این غوغای

 

 رنگارنگ،پایداری ام،بردباری ام،نشان آزمون سخت اوست.آواز بادی که بر درختان نوید

 

 خزانی رنگ رنگ می دهد کجا با دل تو آشناست؟کی چشمان تو رنگ خزان را دیده

 

است؟دختر بهار صدایی صاف می کند:که ای دختر پاییز! فصل قشنگ چشمان تو

 

خزان سرد بی جان است.دختر پاییز آرام می گوید:برخیز دختر بهار،دل ناز پرورده تو را

 

چه به دل شکسته ما ! در آغوش امن بهار آرمیدی و از نسیم لطف، نوازش

 

خریدی.هیچ سیلی روزگار صورتت را نشانه نرفت،هیچ شلاق رنج و طوفان نا عدالتی

 

بر دلت زخمی نزد، تو کجا نشان صبوری داری؟! دختر بهار بغض می کند:که من نشان

 

 زندگی دارم،سبز بودن را آموخته ام، شاد بودن را تجربه کردم.دختر پاییز نگاه بر قامت

 

سبز دختر بهار میدوزد، چشم در چشم او می گوید:که ای ناز دختر بهار، نشان تو بی

 

صبر و تجربه من دمی نمی ارزد، تو سبز بودن را آموختی و من رنگ رنگ روزگار را 

 

  دیده ام ، شاد بودن را در کنار غصه هایم بها دادم. تو چه داری که بر دامن من رنگ

 

غرور می پاشی ؟ دختر بهار سر به زیر می گیرد و همراه با اولین نسیم ، به سرزمین

 

 سبز بهار پر می گشاید و دختر پاییز آغوش بزرگ  خویش را به سوی خزان فردا   

 

   می گشاید........

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت22:37توسط دختر پاییز | |