|
شبي دگر است و قصه اي ديگر.سر انگشت آسمان گهواره ماه را آرام مي دواند.ستاره ها با لالاي نسيم
شبانگاهي به خوابي پر از لطافت بابونه هاي بهشت ميروند.در سكوت شيرين بسترم شميم ياد تو مي خرامد،ظلمت خانه با يادت نور باران مي شود دلم روشن تر از قلب ستاره ها بي قرار و چشم به راه در سينه مي تپد.اي روشناي دلم از تو!تا ابد بتاب بر آسمان قلب دختري كه عاشقانه دوستت دارد،بمان براي قلبي كه تنها تو را دارد.كاش مي توانستم ستاره ها را سنگفرش قدمهايت كنم و ماه را گردن آويز هميشه ات،كاش با همه بابونه هاي دنيا برايت بستري مي بافتم و قلب ديوانه ام را بر قاب پنجره مينشاندم تا مبادا نور مهتاب صورت مهتابي ات را بيازارد.مي ترسم آسمان بر قلب آسمانيت نظر كند يا شايد شهابي دور نگاه مهربانت را از من بگيرد.دلم مي سوزد بر سادگي چشم منتظري كه سالها ،صادقانه،چشم به راه و تنها باريد.دلم مي سوزد بر همه لحظاتي كه طعم عشق داشت و تو نبودي.بر همه لحظاتي كه با دو دست عاشق رنگ نياز پاشيدم و ناكام گريستم.دلم مي سوزد بر قلب كوچك نجيبي كه بي گناه در بند ناعدالتي كشاندش.قلبي كه آموخته بود:عشق از زندگي كردن بهتر است.چشم مشتاقم را كنون به مهماني خوابي مي فرستم كه هواي فرح انگيز ياد تو را دارد.شب هاي دگر نيز كبوتر خاطرم را به سويت روانه مي كنم تا آغوش مهربان تو پناه خاطرم باشد.ولي هنوز تنم از داغ دردهايم مي سوزد هر اندازه بر بغض هايم صبوري مي كنم بيشتر مي شكنم. انگار روزي هزاران بار سقف آسمان آوار آرزو هاي كهنه ام مي شود و انگشتان كوچك من لا به لاي خروار ابرها پاره پاره دنبال دل گمشده خويش مي گردد. تو كه مي داني؟!....... حتي نفس هايم عطر تنت را گرفته اند.تو كه مي داني با صداي تو مي خوانم،با دست هاي تو مي نويسم ،با چشم هاي تو مي گريم و با لب هاي تو مي خندم.جرعه جرعه شهد ياد تو را مي نوشم و با هر گل تو را مي بويم و روز هايم رنگ نگاه تو را دارد و شب هايم نيز.نمي دانم بار رنج انتظارم كي به پايان مي رسد؟!تو كه مي داني از همه چيز جز ياد عزيزت بريده ام. تو كه مي داني،تو كه ديدي چگونه غرورم تاراج زخم زبان آدمهاست.ولي من هنوز هم مي توانم بروم چرا كه كوله بارم تهي از اما و اگرهاست.نه غروريست كه بيم شكستنش باشد،نه چيزي كه هراس از دست دادنش.من هنوز هم ميتوانم آخر تو که می دانی؟؟؟...........
|
درباره من![]()
دختری که در پاییزی ترین فصل خدا چشم گشود مجبور شد پاییز گونه زندگی کند وبی شک در پاییزی ترین فصل خدا چشم از جهان خواهد بست.گله ای نیست روزگار با تمام روزهای پاییزی اش زیباست و من عاشق پاییزم.......
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
آرا
دست نوشته های دل پاییزی |