|
به ستاره پر فروغ زندگیم،که با مهر بی حدم به او، تنها کسی بوده ام که پیوسته آزارش داده ام: تو همان جلوه صبحی ، که ز شب می ماند تو همان مونس جانی که به دل می ماند اگر از تیر غمت ، شیشه قلبم شکند تو همان نقش خیالی که به سر می ماند یاد تو در جان من ، دریای اشک تو همان فکر محالی که روان می ماند دل تو دشت جنون ، جامی ز خون تو همان غوغای مجنون ، که عبث می ماند در شب هجران غمت فریاد کرد تو همان خورشید رخشان ، که ز شب می ماند دیگر هیچ باک ندارم ز نبود تن خویش تو همان راحت جانی ، که ز من می ماند
|
درباره من![]()
دختری که در پاییزی ترین فصل خدا چشم گشود مجبور شد پاییز گونه زندگی کند وبی شک در پاییزی ترین فصل خدا چشم از جهان خواهد بست.گله ای نیست روزگار با تمام روزهای پاییزی اش زیباست و من عاشق پاییزم.......
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
آرا
دست نوشته های دل پاییزی |