|
وقتی اومد شمیم اطلسی عشقش سایه انداخت به باغچه کوچیک دلم.گل بوته های امیدم زیر بارون مهربونیاش بار ور شد. سبز شدم، باغچه خشک دلم جوونه زد(شد باغبون خوب باغ زرد بی کسی)اون روز خدا برای بنده هاش قصه می گفت،قصه پاک همنفسی.تو طنین گفته هاش فرشته هالالایی خوندن، بدیها چشماشونو بستند،قشنگی ها تو قشنگی چشمای قشنگش جون گرفتند.آره! اومدی مهربونم ! "سایه شدی تو داغ آفتاب خستگیهام" بهارم ! "آفتاب شدی تو تاریکی زندون دلم" آفتابم ! "شدی آسمون یه کویر دلواپسی" آسمونم !... امروز برت سوغات آوردم از یه شهر رفاقت،سبد سبد ستاره.اومدم مهمونی چشمات، زیر زلال خنده هات. می خوام بارون بشم بکوبم،ببارم،رو صخره بد رنگ دلتنگیهام.مرحم بشه نم عشقت به مشام ندیدنام. امروز پر از یاد توام.نشستم کنار قاب عکس خیالی که تصویر گر چشمای همیشه عاشق توست.کنار چند تا یادگاری،با یادت عالم قشنگی ساختم.لحظه ها نوید تو رو دارن فردایی با تو، هر چند کوتاه اما چون یادت شیرینه شیرین ...
|
درباره من![]()
دختری که در پاییزی ترین فصل خدا چشم گشود مجبور شد پاییز گونه زندگی کند وبی شک در پاییزی ترین فصل خدا چشم از جهان خواهد بست.گله ای نیست روزگار با تمام روزهای پاییزی اش زیباست و من عاشق پاییزم.......
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
آرا
دست نوشته های دل پاییزی |